تبليغاتX
زمزمه
از روی تنهایی

2روزپيش يه كتاب خونم به اسم دالان بهشت . فوق العاده بود .

بعضي از كتبا به اندازه نشست و برخواست با 100 نفر رو آدم تاثير ميذاره.

 

ولي چيزي كه از همه جالب تر بود اين بود كه امروز با يه پسري از بچه هاي دانشگاهمون برخورد كردم كه واقعا" انژي اي از اين بشر گرفتم كه شايد با 5 تا نوشابه انرژي زا هم نمیتونستم بدست بيارم.

 

ولي..

..

ولي تصميمات جديد گرفتم.

خلاصه كلا" دارم زندگيمو تغيير ميدم. اميدوارم وسطش كم نيارم.

 

 

راستي چقدر چندوقته هوسه يه شعر قشنگ كردم..ولي هنوز نيافتم.

 

این اهنگ از ابی چه قدر دلنشینه :

من برای زنده بودن جستجوی تازه میخواهم

خالی ام از عشق و های و هوی تازه میخواهم

....

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر1388 توسط محیا

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویائی

دخترك افسانه می‌خواند

نیمه شب در كنج تنهائی:

 

 

بیگمان روزی زراهی دور

می‌رسد شهزاده‌ای مغرور

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

می‌درخشد شعله خورشید

 

بر فراز تاج زیبایش.

تار و پود جامه‌اش از زر

سینه‌اش پنهان بزیر رشته‌هائی از در و گوهر

می‌كشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد...... پرهای كلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می‌گویند

«آه ... او با این غرور و شوكت و نیرو»

« در جهان یكتاست »

« بیگمان شهزاده‌ای والاست»

 

دختران سر می‌كشند از پشت روزن‌ها

گونه‌هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه‌ها لرزان و پر غوغا

در تپش از شوق یك پندار

« شاید او خواهان من باشد »

 

لیك گوئی دیدة شهزادة زیبا

دیدة مشتاق آنان را نمی‌بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی‌چیند

 

همچنان آرام و بی تشویش

می‌رود شادان براه خویش

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربة سم ستور باد پیمایش

مقصد او ..... خانة دلدار زیبایش

 

مردمان از یكدیگر آهسته می‌پرسند

«كیست پس این دختر خوشبخت؟ »

 

ناگهان در خانه می‌پیچد صدای در

سوی در گویی زشادی می‌گشایم پر

اوست ... آری ... اوست

 

« آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

نیمه شب‌ها خواب می‌دیدم كه می‌آیی»

زیر لب چون كودكی آهسته می‌خندد

با نگاهی گرم و شوق‌آلود

بر نگاهم راه می‌بندد

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده‌ای در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لالة خوشرنگ صحرائی

ره، بسی دور است

لیك در پایان این ره... قصر پر نورست»

 

می‌نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

می‌خزم در سایة آن سینه و آغوش

می‌شوم مدهوش

بازهم آرام و بی تشویش

 

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربة سم ستور باد پیمایش

می‌درخشد شعلة خورشید

بر فراز تاج زیبایش

 

می‌كشم همراه او زین شهر غمگین رخت

مردمان با دیدة حیران

زیر لب آهسته می‌گویند

« دختر خوشبخت!... »

« دختر خوشبخت!... »

« دختر خوشبخت!... »


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 شهریور1388 توسط محیا
 
از بس که آسمان دلم ابریست

 

تمام خاطراتم نمناک شده اند

 

 نمی دانم چرا

 

 دریا را هم که دیدم به یاد تو افتادم

 

روی ماسه های ساحل نوشتم

 

 اگر طاقت شنیدن داری

 

من شهامت گفتن دارم

 

 دوباره به دریا نگاه کردم

 

 باز برگشتم

 

این بار روی ماسه ها نوشتم .........

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط محیا

 

اي ابرهاي سر زده باراني ام هنوز

درگیروداراين شب طولاني ام هنوز

عمري گذشته است ولي جغدهاي كور

عادت نكرداند به ويراني ام هنوز

داري مرا به كام خودم تلخ مي كني...

در دست هاي سرد تو فنجاني ام هنوز

تقصير من كه نيست اگر چشم هاي تو

.... ماهي اند و زمستا ني ام هنوز

تا چرخ سرنوشت بچرخد به ميل من

چشم انتظار معجزه اي آني ام هنوز

بگذار پر شود همه جا از سكوت من

قابل به گفتگو كه نمي داني ام هنوز 

" الهام دیداریان :نیشابور"


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 تیر1388 توسط محیا
 

گیرم که میزنید

گیرم که میکشید

گیرم که میبرید

                      با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

گیرم که بر سر این باد

                               بنشسته در کمین  پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع میزنید

                                     با جوجه های بنشسته در آشیانه چه میکنید؟ !

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 تیر1388 توسط محیا

...

دهانم آفت زد از طعم گس این روزها !!!

...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 فروردین1388 توسط محیا
پشت چهره ها!

باد آمد؛با طمأنينه و مغرور،

سرد و ملايم آمد

 

رو سري بال در آورد

و گيسوي سياهم به تماشاي جهان، افشان شد

 

آنچه از برگ و پر و شاخه در اين دشت،روان بود،خميدند،

ابرها به يکباره رميدند،

 

خار و خاشاک جهيدند

و من از حيرت اين رقص و ترانه

 

بي محابا،دخترانه

از سر سادگي و مهر و صفا خنديدم!

 

...

 

ناگهان باد به وحشي صفتي دلخوش کرد

نعره اش شعله ي لبخند مرا خاموش کرد

 

شاخه ي پير درختي که شکست،

روسري براي رد گم کني ترس من،آنسوي چمنزار نشست

 

باد همين لحظه تمام بدنم را بوسيد،

جامه ام پس زد و يک دم،

 

 زير سنگيني وزنم خسبيد

 

من به عرياني يکباره خويش،

به هم آغوشي و آن خواب لطيف خنديدم

 

قلم از دست هنرمند من افتاد

به خودم آمدم و حال غريبي دست داد

 

من از دشت و درخت و پر و پرواز،جدا بودم و

از باد،رها!

روسري روي سرم بود و نبودم عريان!

آهم به فضا رفت و

 

نگاهم گره خورد به يک عکس ؛

 

به همزاد پري چهره و غمگين

به شب مهتابي

و به آن ماه بزرگ!

 

يادم آمد که دلم خواسته بود

حس تصوير شده ي ماه و پري را بسرايم دردل،

بنويسم و بکوبم به سکوت کاهگل

 

...

 

و من اکنون

به نتوانستن آبستن خويش مي خندم

 

نيم زيبا تر اندام پري،عريان است؛

صورتش غمگين است

نيم ديگر اما در سياهي ،پنهان است

غيبتش سنگين است!

 

زير چشم مي پايم

و به ساني که نفهمد همزاد،

 

به تنهايي خويش ، زير لب ، مي خندم!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 فروردین1388 توسط محیا

سلام فاحشه

 هان!؟ تعجب کردي!؟

 ميدانم در کسوتِ مردانِ آبرومند، انديشيدن به تو رسم،

 و گفتن از تو ،ننگ است!

اما ميخواهم برايت بنويسم.

شنيده ام، تن مي فروشي، برايِ لقمه ای  نان!

 چه گناهِ کبيره ای! 

 ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند،

 من هم مانندِ همه ام! 

 راستی روسپی ! از خودت پرسيدي؟!!

 چرا اگر در سرزمين ِ من و تو، زني، زنانگي اش را بفروشد ،

که نان در بیاورد، رگ ِغيرت ِاربابان بيرون مي زند!!!

 اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد ،

تا ناني بخرد ،

و يا شوهر زنداني اش آزاد شود،

 اين «ايثار» است!

مگر هردو از يک تن نيست؟

مگر هر دو جسم فروشي نيست؟

 تن در برابر نان ننگ است. 

بفروش! تنت را حراج کن…

من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند...

 به قيمت ِدنيايشان،

 شرفت را شکر که اگر ميفروشي،

 از تن مي فروشي نه از دين.

 شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني،

چهارشنبه ها، نذر ِحرم ِ امامزاده صالح داري،

رمضان، بعد از افطار، کار مي کني، محرم ،تعطيلي! 

من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه،

جمعه بازار دين خدا را براه کنم،

 زهد را بساط کنم،

غسل هم نکنم،

 چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،

پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،

 محرم هم تعطيل نکنم ...

فاحشه… دعايم کن!


نوشته شده در تاريخ جمعه 2 اسفند1387 توسط محیا

من مرده ام ا ز تقلاي بسيار براي هيچ

هياهوي بسيار براي اميد

روزي که بازگردم

از من خواهد پرسيد

صدايي که مي شناسمش به مهر

بر چه گريستي و گيسوانت از چه رو سفيد گشت به جواني

بر او خواهم گفت

از آنچه در من نهادي و خود نچشيدي اش

از آنچه مرا در مرده ترين ساعات وصل او زنده به وصل تو رساند

از انچه در باره اش زنهار دادي

و من

باز گشتم و دوباره ازآن چشيدم

اينجا تبديلي ظريف بود

از پيله گي تا پروانگي مردد پروانه اي که مي خواست بال بگشايد

و کسي بالهايش را زير دستان پر تمنايش زخمي کرد

اينجا بازگشتي عجيب بود

گفتي نرو که از اهل تو نيست

ولي من مي دانستم که او از من است

از من به من نزديک تر

او خود من بود به جلوه پر احساس عشق

از خود که جدا شدم

به تو رسيدم

باز نزديک است که از تو رد شوم و براي يکي شدن با خود تمنا کنم

باز نزديک است که عشق بيايد و آنگاه تو را در اوج بيابم

باز ميگويي نرو


هميشه همينگونه اي

مي شناسمت

اما خيلي کم

مي شناسيم شايد خيلي زياد

پس

وقتي مي خواهم بروم نگو نرو، که اگر بازگردانيم مرده تر از پيشم

حال چه کسي مي خواهد مرا بهراساند؟

من به اميد گريستن ابرهاي انبوه دلتنگي ام

که ماه ها انتظار بارش بوده اند

باز بر کوبه اين در مي کوبم

چه ترس از بارش باران

و شکستگي دوباره

انچه هنوز بند نخورده است


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 تیر1387 توسط محیا

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟ من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....

 دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی تا به حال نوشته بودم ؟ به گمانم نه پس اینبار برایت می نویسم که گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم :که دلتنگت شده ام به همین سادگی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 خرداد1387 توسط محیا
                              this is a really meesage for u
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 خرداد1387 توسط محیا
ساعت ۳.۳۰ صبح شد

خودت می دونی چرا؟

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 27 اردیبهشت1387 توسط محیا
موسیقی تنهایی
.
.
.
امشب می خواهم یک ملودی جدید خلق کنم
.
.
.
سازم را دست می گیرم
.
چشمانم را می بندم
.
سکوت می کنم
.
به ضرباهنگ قلبم گوش می کنم
.
.
نت های طلایی زاده می شوند
.
.
نامش را می گذارم
.
آهنگ پریشانی های من حالا که نیستی
.
.
*******
.
چشمانم را باز می کنم
.
اصلا به ساز نیازی نبود
.
.
.
.
دل نوشته
.
.
.
.

انگار هزار سال است که در من زیسته ای

.

وقتی که در خیالم نقش می کنم تصویر خیال انگیز چشمان تو را

.

وقتی یاخته یاخته بدنم می شناسند نوازش سرانگشتان تو را

.

وقتی نت به نت می شناسم موسیقی صدای تو را

.

وقتی نفسم کم می آورد بلعیدن عطر تو را

.

.

.

.

*******

.

.

با آن چشمان شورانگیز که نگاهم می کنی

.

.

تکه تکه های به هم ریخته هستی ام جور می شوند

.

تار به تار وجودم انگار کوک می شود

.

بی اختیار می شوم

.

کهربای نگاهت دوباره می کشاندم به سوی خودش

.

حنجره ام گر می گیرد از عطش سرودنت...

.

.

.

*******

.

.

.

می نشینی و پر حرف سکوت می کنی

.

می نشینم و آرام نگاهت می کنم

.

.

ضرباهنگ قلب من پرشور می شود

.

رنگ های مرده اطرافمان پر رنگ می شوند

.

دوباره معجزه با تو بودن شکل می گیرد

.

.

انگار هزار سال است که با هم آمیخته ایم

.

.

.

.

دستانمان پر از پولک های سبز و طلایی شده است

.

.

.

.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 27 اردیبهشت1387 توسط محیا

تو را در خوابی دیده بودم هر چند یادم نمی آید کدام خواب بود امّا یادم است که رنگ آن خواب آبی بود و من آن قدر محو رنگ آن خواب شده بودم از نگاه به خودت غافل ماندم و همین شد حسرت برزگ خواب هایم تا به امروز


نوشته شده در تاريخ جمعه 27 اردیبهشت1387 توسط محیا


در پی آن نگاه های بلند حسرتی ماند و آه های بلند"



نوشته شده در تاريخ جمعه 27 اردیبهشت1387 توسط محیا

close eyes

چشم چشم :دو ابرو.نگاه من به هر سو:پس چرا نيستي پيشم؟نگاه خيس تو کو؟گوش گوش دوتا گوش.دو دست باز يه اغوش.بيا بگير قلبمو.يادم تو را فراموش...؟چوب چوب يه گردن.جاي نري تو بي من. دق مي کنم ميميرم.اگه دور بشي از من.دست دست دو تا پا. ياد تو مونده اينجا.يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا....؟من؟ من؟ يه عاشق

your love in my hand


نوشته شده در تاريخ جمعه 27 اردیبهشت1387 توسط محیا
بگو دوستم‌ می‌داری‌ تا زیباتَر شَوَم‌ !
بگو دوستم‌ می‌داری‌ تا انگشتانَم‌ مطلّا شَوَند
و ماه‌ از پیشانی‌اَم‌ بتابَد !
بگو دوستَم‌ می‌داری‌ تا زیرُ رو شَوَم‌ !
تبدیل‌ شَوَم‌ به‌ خوشه‌ای‌ گندم‌ یا یکی‌ نَخل‌ْ !
بگو ! دِل‌ْدِل‌ْ نکن‌ که‌ دِل‌ْ
دِل‌ْدِل‌ْ را نمی‌پذیرَد !
بگو دوستَم‌ می‌داری‌ تا به‌ قدّیسی‌ بَدَل‌ شَوَم‌ !
بگو دوستَم‌ داری‌ تا از کتاب‌ِ شعرم‌ کتاب‌ِ مقدس‌ْ بسازی‌ !
تقویم‌ را واژگون‌ می‌کنَم‌ اگر تو بخواهی‌ !
فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنَم‌ ،
امپراتوری‌ِ زنان‌ را بَر پا می‌دارم‌ اگر تو بخواهی‌ !
بگو دوستَم‌ می‌داری‌ تا شعرهایم‌ بجوشند
و واژگانَم‌ الهی‌ شوند !
عاشقم‌ باش‌ تا با اسب‌ به‌ فتح‌ِ خورشید بروم‌ !
دِل‌ْدِل‌ نکن‌ !
این‌ تنها فرصت‌ِ من‌ است‌ تا بیاموزم‌
و بی‌آفرینَم‌ !
    romantic love

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 اردیبهشت1387 توسط محیا
        عشق را از ماهی بیاموز که چطور اب را پر از بوسه های بی پاسخ میکند

RED FISH


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 توسط محیا
 

هر چند دير تر از فرداهاي نزديك به امروز و روح سركش قلبم را به تو خواهم سپرد.

و تو را در تلاطم روحم شريك خواهم كرد

بلمي از جنس عشق ناب خويش خواهم ساخت

و تو را مسافر درياي طوفاني وجود شيفته و آشفته ام خواهم نمود.

به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت..... و از زمين...... و از مرز انسان بودن و عشق......

روزي در درياي نگاه تو غرق و با تو يكي خواهم گشت،

روح پاك قلبم را به بند خواهم كشيد و براي تو خواهم نوشت

عاشقانه ي عاشقانه.....

اگر براي شكافتن قلب امواج حادثه، اميد گذشتن از طوفان پا گرفته از حسرتم باشي

و اگر پايبند به ميعاد دستان صادق و قلب عاشقم آن وقت

فريادت خواهم كرد من تو را و احساسم را

كه مدتهاست در سكوت گلي صدايم خشكيده.

شايد.... چشمان به خواب رفته ي سرنوشت را بگشايد

آن وقت در لحظات ابدي با تو بودن بي تشويش تكرار خواهم نمود كه

تا هميشه اي باقي دوستت خواهم داشت!

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 توسط محیا

دیشب با دوستم رفتم فیلم مجنون لیلی

یه جاهایش قشنگ بود

اما ادم شک میکنه به اینکه شاید به هیچ باید دل بست!

 

به چه دل باید بست....جز به زلف سر عشق....و چه راهی بسیار...خسته ام بی تو دگر...بی وجود گرمت...نتوان آه کشید...نتوان اشک فشاند...با خودم می گویم... دست معمار چرا...پای استاد چرا...پس....به چه دل باید بست....به چه دل باید بست...

اما وقتی یکی عین ایدین با یه دنیا عشق کنارت نشسته هیچ کودوم از اینارو نمیفهمی...امروز یاد گرفتم ادما باید عاشقونه زندگی کنند...

اونجایی که دل باید بسته بشه میشه پس یه جایی. یه روزی .یه وقتی .یه کسی.صبر داشته باش صبر داشته باش...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 توسط محیا
درباره وبلاگ
من مهربان ندارم... نامهربان من كو؟... نه دربندم نه آزادم... نه آن ليلا ترين مجنون... نه شيرينم نه فرهادم... نه از آتش نه از سنگم ...نه از رومم نه از زنگم... فقط مثل تو غمگينم... فقط مثل تو دلتنگم ...چه غمگينم چه تنهايم... نه پنهانم نه پيدايم... نه آرامي به شب دارم... نه اميدي به فردايم ...چه اميدي ? چه فردايي? ... چه پنهاني ? چه پيدايي?... اگر خوشحال اگر غمگين...?... چه فرقي داره تنهايي
.
.
.
.
هر کس کار داشت ، زنگ که خراب است ، در خانه هم پوسيده
و همين روزها ويران مي شود ، کمي برويد آن طرف تر ، از
ديوار بيائيد بالا ، سنگ بزنيد يه شيشه ، اگر نشنيدم ، روي
ديوار آجر هست ،،، محکم بزن به شيشه ي همسايه ،
من متوجه مي شوم و مي آيم به دست بوسي ...
به همين راحتي..
آرشيو مطالب


Blog Skin