![]() |
![]() |
|
| از روی تنهایی |
|
من مرده ام ا ز تقلاي بسيار براي هيچ هياهوي بسيار براي اميد روزي که بازگردم از من خواهد پرسيد صدايي که مي شناسمش به مهر بر چه گريستي و گيسوانت از چه رو سفيد گشت به جواني بر او خواهم گفت از آنچه در من نهادي و خود نچشيدي اش از آنچه مرا در مرده ترين ساعات وصل او زنده به وصل تو رساند از انچه در باره اش زنهار دادي و من باز گشتم و دوباره ازآن چشيدم اينجا تبديلي ظريف بود از پيله گي تا پروانگي مردد پروانه اي که مي خواست بال بگشايد و کسي بالهايش را زير دستان پر تمنايش زخمي کرد اينجا بازگشتي عجيب بود گفتي نرو که از اهل تو نيست ولي من مي دانستم که او از من است از من به من نزديک تر او خود من بود به جلوه پر احساس عشق از خود که جدا شدم به تو رسيدم باز نزديک است که از تو رد شوم و براي يکي شدن با خود تمنا کنم باز نزديک است که عشق بيايد و آنگاه تو را در اوج بيابم باز ميگويي نرو
مي شناسمت اما خيلي کم مي شناسيم شايد خيلي زياد پس وقتي مي خواهم بروم نگو نرو، که اگر بازگردانيم مرده تر از پيشم حال چه کسي مي خواهد مرا بهراساند؟ من به اميد گريستن ابرهاي انبوه دلتنگي ام که ماه ها انتظار بارش بوده اند باز بر کوبه اين در مي کوبم چه ترس از بارش باران و شکستگي دوباره انچه هنوز بند نخورده است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 18:8 توسط محیا |
|
|
امشب نزدیک بود دیوونه شم وقتی فهمیدم دیگه نمیزارن دخترا تو پارکه دوچرخه ی جهان شهر بیان!!!!!!!!!!!!! چیتگرو جدا کردین هیچی نگفتیم اخه ما چه کارا شما ها داریم .................. نقطه سره خط!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 23:59 توسط محیا |
|
|
این وبلاگ من هم انگار داره میشه غم نامه تا زمزمه.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 14:53 توسط محیا |
|
|
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟ من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی تا به حال نوشته بودم ؟ به گمانم نه پس اینبار برایت می نویسم که گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم :که دلتنگت شده ام به همین سادگی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 14:42 توسط محیا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 0:21 توسط محیا |
|
|
ساعت ۳.۳۰ صبح شد
خودت می دونی چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:34 توسط محیا |
|
|
موسیقی تنهایی
.
.
.
امشب می خواهم یک ملودی جدید خلق کنم
.
.
.
سازم را دست می گیرم
.
چشمانم را می بندم
.
سکوت می کنم
.
به ضرباهنگ قلبم گوش می کنم
.
.
نت های طلایی زاده می شوند
.
.
نامش را می گذارم
.
آهنگ پریشانی های من حالا که نیستی
.
.
*******
.
چشمانم را باز می کنم
.
اصلا به ساز نیازی نبود
.
.
.
.
دل نوشته
.
.
.
.
انگار هزار سال است که در من زیسته ای . وقتی که در خیالم نقش می کنم تصویر خیال انگیز چشمان تو را . وقتی یاخته یاخته بدنم می شناسند نوازش سرانگشتان تو را . وقتی نت به نت می شناسم موسیقی صدای تو را . وقتی نفسم کم می آورد بلعیدن عطر تو را . . . . ******* . . با آن چشمان شورانگیز که نگاهم می کنی . . تکه تکه های به هم ریخته هستی ام جور می شوند . تار به تار وجودم انگار کوک می شود . بی اختیار می شوم . کهربای نگاهت دوباره می کشاندم به سوی خودش . حنجره ام گر می گیرد از عطش سرودنت... . . . ******* . . . می نشینی و پر حرف سکوت می کنی . می نشینم و آرام نگاهت می کنم . . ضرباهنگ قلب من پرشور می شود . رنگ های مرده اطرافمان پر رنگ می شوند . دوباره معجزه با تو بودن شکل می گیرد . . انگار هزار سال است که با هم آمیخته ایم . . . . دستانمان پر از پولک های سبز و طلایی شده است . . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:31 توسط محیا |
|
|
تو را در خوابی دیده بودم هر چند یادم نمی آید کدام خواب بود امّا یادم است که رنگ آن خواب آبی بود و من آن قدر محو رنگ آن خواب شده بودم از نگاه به خودت غافل ماندم و همین شد حسرت برزگ خواب هایم تا به امروز |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:28 توسط محیا |
|
|
در پی آن نگاه های بلند حسرتی ماند و آه های بلند"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:27 توسط محیا |
|
|
چشم چشم :دو ابرو.نگاه من به هر سو:پس چرا نيستي پيشم؟نگاه خيس تو کو؟گوش گوش دوتا گوش.دو دست باز يه اغوش.بيا بگير قلبمو.يادم تو را فراموش...؟چوب چوب يه گردن.جاي نري تو بي من. دق مي کنم ميميرم.اگه دور بشي از من.دست دست دو تا پا. ياد تو مونده اينجا.يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا....؟من؟ من؟ يه عاشق
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:5 توسط محیا |
|
|
بگو دوستم میداری تا زیباتَر شَوَم !
بگو دوستم میداری تا انگشتانَم مطلّا شَوَند و ماه از پیشانیاَم بتابَد ! بگو دوستَم میداری تا زیرُ رو شَوَم !
تبدیل شَوَم به خوشهای گندم یا یکی نَخلْ ! بگو ! دِلْدِلْ نکن که دِلْ دِلْدِلْ را نمیپذیرَد ! بگو دوستَم میداری تا به قدّیسی بَدَل شَوَم !
بگو دوستَم داری تا از کتابِ شعرم کتابِ مقدسْ بسازی ! تقویم را واژگون میکنَم اگر تو بخواهی ! فصلها را جابهجا میکنَم ، امپراتوریِ زنان را بَر پا میدارم اگر تو بخواهی ! بگو دوستَم میداری تا شعرهایم بجوشند
و واژگانَم الهی شوند ! عاشقم باش تا با اسب به فتحِ خورشید بروم ! دِلْدِل نکن ! این تنها فرصتِ من است تا بیاموزم و بیآفرینَم ! ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 2:48 توسط محیا |
|
|
عشق را از ماهی بیاموز که چطور اب را پر از بوسه های بی پاسخ میکند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 23:18 توسط محیا |
|
|
هر چند دير تر از فرداهاي نزديك به امروز و روح سركش قلبم را به تو خواهم سپرد. و تو را در تلاطم روحم شريك خواهم كرد بلمي از جنس عشق ناب خويش خواهم ساخت و تو را مسافر درياي طوفاني وجود شيفته و آشفته ام خواهم نمود. به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت..... و از زمين...... و از مرز انسان بودن و عشق...... روزي در درياي نگاه تو غرق و با تو يكي خواهم گشت، روح پاك قلبم را به بند خواهم كشيد و براي تو خواهم نوشت عاشقانه ي عاشقانه..... اگر براي شكافتن قلب امواج حادثه، اميد گذشتن از طوفان پا گرفته از حسرتم باشي و اگر پايبند به ميعاد دستان صادق و قلب عاشقم آن وقت فريادت خواهم كرد من تو را و احساسم را كه مدتهاست در سكوت گلي صدايم خشكيده. شايد.... چشمان به خواب رفته ي سرنوشت را بگشايد آن وقت در لحظات ابدي با تو بودن بي تشويش تكرار خواهم نمود كه تا هميشه اي باقي دوستت خواهم داشت!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 13:6 توسط محیا |
|
|
دیشب با دوستم رفتم فیلم مجنون لیلی یه جاهایش قشنگ بود اما ادم شک میکنه به اینکه شاید به هیچ باید دل بست! به چه دل باید بست....جز به زلف سر عشق....و چه راهی بسیار...خسته ام بی تو دگر...بی وجود گرمت...نتوان آه کشید...نتوان اشک فشاند...با خودم می گویم... دست معمار چرا...پای استاد چرا...پس....به چه دل باید بست....به چه دل باید بست... اما وقتی یکی عین ایدین با یه دنیا عشق کنارت نشسته هیچ کودوم از اینارو نمیفهمی...امروز یاد گرفتم ادما باید عاشقونه زندگی کنند... اونجایی که دل باید بسته بشه میشه پس یه جایی. یه روزی .یه وقتی .یه کسی.صبر داشته باش صبر داشته باش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 12:57 توسط محیا |
|
|
به علت رسوب افکار و احساسات نوشتن مان نمي آيد... باشد تا جرقه اي اين خرمن نم گرفته را آتش زند... تا آن زمان! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 22:17 توسط محیا |
|
|
پس اينها همه اسمش زندگي است
[حسين پناهي]
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 23:9 توسط محیا |
|
|
باران نم نم میبارید. دریا آرام بود و آسمان ابری و گرفته.نشسته بودیم لب ساحل. من و خدا. گفتم: «راستی... دنیای تو عجب دنیاییست... آدمهایت هم موجودات غریبی اند... هر روزبه رنگی...هر کدام به شکلی...نگاهها دور...چشمها کدر ... دلها ناصاف ... زبانها آلوده ی دروغ...گوش ها فریبکار...» لبخند زد. «در دنیای تو... حقیقت تلخ است... زندگی سخت است... راه دور است...زود دیر میشود... بی عدالتی میشود...بی انصافی میشود...لحظه ها تلخ میشوند...بغضها نمیترکند... اخمها باز نمیشوند...دلها صاف نمیشوند...» دستش را گذاشت روی شانه ام. گفت: « درد تو چیست؟» صدایش را که شنیدم...همه چیز یادم رفت... لبخند زدم... با انگشتش ابرها را کنار زد... آسمان نمایان شد... سرخ... بنفش...گسترده...زیبا... یک غروب زمستانی ... نزدیک گوشم گفت:« مال تو!» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 9:1 توسط محیا |
|
|
روزگار غريبي است .. سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب هميشه معني صد اضطراب ... من، بي تو هميشه ديدن بي پرده ي شما در خواب چه عاشقانه ي پوچي! تو خوب مي داني ميان اين همه رويا ، فقط تويي كمياب و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 فروردین1387ساعت 14:3 توسط محیا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 8:30 توسط محیا |
|
|
به دست تو دادم دل دیوانه ولی هیچ نمیدانستم که تو در دل شکستن عرش اعلا طی نمودی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 8:45 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مهربان ندارم... نامهربان من كو؟... نه دربندم نه آزادم... نه آن ليلا ترين مجنون... نه شيرينم نه فرهادم... نه از آتش نه از سنگم ...نه از رومم نه از زنگم... فقط مثل تو غمگينم... فقط مثل تو دلتنگم ...چه غمگينم چه تنهايم... نه پنهانم نه پيدايم... نه آرامي به شب دارم... نه اميدي به فردايم ...چه اميدي ? چه فردايي? ... چه پنهاني ? چه پيدايي?... اگر خوشحال اگر غمگين...?... چه فرقي داره تنهايي
. . . . هر کس کار داشت ، زنگ که خراب است ، در خانه هم پوسيده و همين روزها ويران مي شود ، کمي برويد آن طرف تر ، از ديوار بيائيد بالا ، سنگ بزنيد يه شيشه ، اگر نشنيدم ، روي ديوار آجر هست ،،، محکم بزن به شيشه ي همسايه ، من متوجه مي شوم و مي آيم به دست بوسي ... به همين راحتي.. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
یاد یاران عشق هدیه ی اسمانی عکس |
| پیوندها |
|
نوشته های نیما ارایش ***عطر یاد تو*** نوشته های خان داداش(مرتضی) دنیای کوچک ما fateme نازنین تنها علی رضا |
|
RSS
|